آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان دوست داشتن... عشق کلیدشهرقلب است به شرط آنکه قفل دلت هرزنباشدکه باهرکلیدی بازشود.
من باخاطرات توزنده خواهم ماند
چه غمگین ازاین رفتن وازاین روزهای سردتنهایی.
شایدباورنکنی،ازمن فقط همین کلمات که باشوق به سوی توپرمی کشندباقی می ماندوخودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم رابه تونمی تواندگفت.
شایدیک روزوقتی می خواهی احوال مرابپرسی،عکسم رادرصفحه سفرکرده هاببینی.شایدکودکی گسناخ وبازیگوش باشیطنت سفربی بازگشتم راازدیوارکوچه بکندوپاره کند.تمام دغدغه ام این است که آیابعدازاین سفرمی توانم همچنان باتوسخن بگویم؟آیادستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟
شایدباورنکنی،امادوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقت ها که کلمات راگم می کنم.دوست دارم،دشتها،دریاها،کوهها،جنگلها،ستاره ها،وهرچه درکاینات هست همه وهمه کلمه شدندتابهتربنویسم.
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تارهگذران غمگین،صبحگاهان زیرآفتابی مرازمزمه کنند.میدانم که خسته ای امادوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشیندونگاهت کنندتابه حقیقت این جمله درآیی که می گوید
مراازیادخواهی برد،نمی دانم
ولی میدانم ازیادم نخواهی رفت...
نظرات شما عزیزان: 21 اسفند 1388برچسب:, :: 10:19 :: نويسنده : مرضیه
![]() ![]() |